یادداشت های یه کرزنگروو
هردمبیل
برو.برو مگذار بار گناهمان بيش از اين شانه هايمان را خميده كند.
تارهاي صوتي ات مي لرزند و من مي شنوم صدايت را.
اما مي دانم هنوز دوستم داري و به جان مي پرستيم چون من.مي دانم دوستم داري و حتي از قبل هم بيشتر.اما تو نمي داني دل من اين روزها به اندازه ي تنگ بلورين روي طاقچه نازك شده است و هي بي دليل مي شكند.
چه كنم كه به حق مي گويي مثل هميشه.مي دانم كه گناه را بهانه نكرده اي.مي دانم كه تو خدا را بيش از من دوست مي داري و من باز حسود مي شوم!
قبول كردم و اكنون رفته ام!
نگاه كن خداي مهربان همه ي اين ها براي توست براي آن است كه شانه هايمان سبك شود تا پرواز را از سر گيريم و به سوي تو باز آييم.
خدايا مي خواهيم اين تنهايي ها را در حساب هاي بانكي مان نزد تو براي تو پس انداز كنيم تا تو روزهاي وصل را به ما نزديك گرداني...
خوشبختی من
پیدا کردن تــــــــواز میان این همه ضمیر بود ...!!!
یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من بی تابه
یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پراز اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره می ره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم درو که می بست میدونستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم
می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم،بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا
سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمی خواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار....

دل کندن اگر آسان بود، فرهاد به جای بیستون دل می کند!!!
نفس های تو در گوشم کلامی عاشقانه است
اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرم
صدایم کن به آوازی که من بی عشق می میرم
صدایم کن در آغوشت نگاهم دار...
شعری خواهم گفت
نه برای تو
بلکه برای دلی که عاشق تو شد.

همه چیز از جایی شروع شد
...
که گفتی دوستم داری
...
گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی
...
بهانه ای کافیست.
آشناي ناشناس
تو را ناديده اي از ديده بهتر دوست ميدارم.
تو را با جان شيرينم برابر دوست ميدارم .
تو را اي آسمان عشق و اميد و وفاداري،
به قدر آسمان و ماه و اختر دوست ميدارم .
فرستادم برايت نامه اي از راه دور امشب ،
كه تا باور كني اي ماه منظر،دوست ميدارم .
نثارت كرده ام گلچيني از ديوان اشعارم،
تو را اي برتر از ديوان و دفتر، دوست ميدارم .
اگر صد بار آزارم دهي من با صفاي دل ،
برايت مي نويسم بار ديگر، دوست ميدارم.
برايم نامه اي از عشق با پیك صبا بفرست.
سحر گاهان صبا چون مي زند در، دوست میدارم .
برايت دانه مي پاشم به بام عشق و دلداري ، ا
گر افتي به دامم چون كبوتر دوست میدارم...
چه فرقی می کند
از "مشرق"
به من
رسیده باشی
یا "مغرب"؟
چه فرقی می کند
از "شمال"
سمت تو
آمده باشم
یا "جنوب"؟
جایی که به هم می رسیم "مرکزِ " دنیاست...!!
کجا بهم می رسیم..!!
پی نوشت :
خیلی چیزا هست،که حتی اگه
نخوای بشنوی
نخوای ببینی
نخوای حس کنی
بازم وجود دارن...گاهی خیلی بد می شه!!
از کسی پرسیدم: راه اندیشه کجاست؟
با تحیر پرسید: از کدامین شهری؟
گفتم از «شهر ببینید و نپرسیدم»
گفت:
عافیت در این است که ندانی ره اندیشه کجاست!
دل نوشت : از ته دل می خوام که دیگه تجربه های گذشته رو تجربه نکنم
باز با اینهمه احتیاط که به خرج دادم توی حرف زدن و نزدن.. گفتن و نگفتن نگفته هام..با همه وسواسی که به خرج دادم...هر کاری تونستم کردم تا منظورم بد برداشت نشه..بد تعبیر نشه..
دیگه بیشتر ازین تلاش مساوی می شه با سکوت مطلق و دم نزدن..اما گمونم همونی که نمی خواستم شد
دلم یک دوست می خواهد
که خیلی مهربان باشد
دلش اندازه دریا
به رنگ آسمان باشد
کسی باشد پر از شبنم
پر از پروانه‘آهو‘آب
صدایش چکه ای آواز
نگاهش تکه ای مهتاب
کسی باشد که حرفم را
بفهمد با دل و جانش
پرستوی دلم راحت
بخوابد توی دستانش
دلم می خواهد او چیزی
شبیه برف و مه باشد
و جنس حرفهایش از
هوای پاک ده باشد
همیشه صبح تا شب من
در این رویای شیرینم
تمام صورتم چشم است
ولی او را نمی بینم
می کند را درنگاهت زمزمه کنم.
نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.
بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...
مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...
بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.
شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب
فراموشی بسپارند.
نمی دانم...
شاید هم من جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم و
بگویم آنچه را نباید بگویم...
همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از نازنینت جدا
نخواهی شد...
و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی...
تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست.
بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم
در تاریکی و سکوت...
اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... خوب من!
دیشب پا به پای آسمان گریستم.
می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان
دل نازنینت بارانی بود...
آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..
و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...
می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو
را حل کنم.
اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم
حل نمی شد چه رسد به اینکه...
می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...
شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا
بماند...
من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب
قسمت می گذاریم!
وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم از
اینجا دل بکنم،
این وسط قسمت چه سهمی دارد؟!
زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با جدائی
نوشته شده است،
دیگر تقدیر چه گناهی دارد.
شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را
عاشق هم کند، عاشق فرارکرد...
عاشق فرار از دلهای عاشقمان...می دانم باز هم می گویی
قسمت را فراموش کن.
جدائی را از یاد ببر ...
اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت
از اشک تارمی شود.
اما... بهترین من! نازنینت همه را می داند همه را...
تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده
است...
تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با نازنینت نمانی
پس چرا آمدی...
چرا میهمان دلش شدی و بعدصاحبخانه و بعد دل نازنینت را در
کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...
بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده
بودم؛ اما بعد پشیمان شدم.
آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.
لبخند بزن...نازنینت دل داده است تا جان نبازد...
میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور
کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است...
می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست.
مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت
داری را به جا می آوری...
باورت می شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان
دارد؟... می دانم باور می کنی...
بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد
من بیندازد...
اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو
دوست داری برویشان بپاشم...
سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان
| Design By : Pars Skin |
